Hi,
I was watching God of War 1&2 speedRuns that we have for how they did particles in it that I realized something all of a sudden, "how the player actually plays god of war".
Look at how he actually plays and concept of a "SpeedRun" playing a game, how they keep focus to the end, I bet if there was a sack of 1K $ out there in middle of a level, they would skip it in order to reach the destination. He is the god damn God of War for sludge sake and he keeps reaching the destination as fast as possible, even not killing most of enemies, not even WALKING for christ sake but Jumping! I was so amazed to actually note this. I wish I could live this way too, forgetting the perfectionist, forgetting all the little things here and there that I see during the day and keeps and skips my focus from main goals that I have. Imagine how more income living a life would be if living that way. How he would use internet, how he would sit behind a visual studio, how he would talk to his friends, collegues, brush his teeth. How he would write a single line of code, with that mentallity and that focus.
-idn
اولین shader زندگیم رو نوشتم! yay !
پریشب تا صب با یاسر تو شرکت موندیم و تمام شب در مورد برنامه نویسی و shaderها و ++C و rant و اینا بحث و صحبت کردیم ... واقعا وصف نشدنی بود.
واقعا از ته دل خوشحالم که با همچین آدمی آشنا شدم, one of the best minds of today.
واقعا خوشحالم که همچین آدمی که اینقدرم میدونه, چقدر راحت برای من (و احتمالا دیگران هم) وقتش ,اطلاعاتش رو در اختیارت میذاره تا چیز یادبگیری.
دقیقا یاسر برای من همون چیزیه که من تو سالهای دانشگاه واسه اکثر دوستان بودم و همیشه میگفتم کاش یه کسی بود که اینقدر از من بیشتر میدونست تا منم چیزی ازش یادبگیرم.
واقعا وقتی پیششم اطلاعاتم قشنگ crash میشه و از اول میفهمم که فلان چیز رو اشتباه میدونستی, به این دلیل و خیلی لذّت بخشه.
از کار خودش موند ولی آخر سر نشست و باهم یه shader خیلی ساده نوشتیم که رنگ یه material رو توی OGRE به رنگ سبز در میاورد, اینم عکسش:
در مورد vfptr یا virtual table function pointer هم صحبت کردیم, همینطور در مورد new Keyword و ساختار حافظه تو کامپیوتر, RAM, هرچی.
اصلا هم یه لحظه نگفت (و نمیگه) خسته شدم, یا بسّه یا الان کار دارم یا هرچی, واقعا نمیدونم چی بگم. نمیدونم.
خیلی میدونه, خیلی و اطلاعاتش رو خیلی راحت در اختیارت میذاره و باعث میشه از چیزی که یادمیگیری لذّت ببری, شده بپره اینور اونور یا هرکاری بکنه, مطلب رو برات مفهوم میکنه, کاش همچین آدمی استاد دانشگاه میشد (و منم همینطورم تو چیز یاد دادن) و ناراحتم که نیست و شرایطش اینطوریه.
راستی اون شب سیروس, مرد موجو ساز, هم بود و حدود ساعت 4 اینا رفت.
واسه 7اسفند یه دمو باید آماده کنیم که واسه اون شب مونده بودیم.
کاش یه سری چیزا تو شرکت بهتر بود, بهتره اینا رو دیگه ننویسم تو مسایل داخلی شرکته و اصلا یادم بره هم بهتره.
خلاصه اولین شبی که شرکت موندم یکی از بهترین روزای من تو شرکت تو این 2ماه و نیم بود.
مرسی یاسر.
باز چه مرگم شد.
باز دو باره ... آره, باز دوباره ...
باز چی شد.
داشتی ++C میخوندی, چی شد باز.
آخه وقتی فهمیدم باید وسط سوشیانت ول کنم برم سربازی, خوب چیکار کنم, زده شدم از ++C خوندن خوب, چیه خوب. اذیتم نکن دیگه. خوب میدونم بالاخره باید ++C رو یادبگیرم ولی خوب انگیزمو از دست دادم دیگه.
اَه.
تموم شد؟ یاسر تموم شد؟ سوشیانت؟ فصیحی؟ بازی سازی؟ تموم؟ مرگ؟
با لگدم پرتم کنن بیرون از اونجا تخمم نیست, دوست دارما ولی, نمیدونم چه مرگمه.
باز بندازنم بیرون میرم پونصد تا میل میزنم به فصیحی که من خفنم و اینطوری بازی سازی رو دوست دارم و فلان و بهمان, حالا که میتونی بری چی؟ هیچی.
3تا صفحه بازه از 4شنبه در مورد materialهای ogre, نخوندم که نخوندم. فک نکنی حالا مثلا فردا میخونما, عمرا.
باباجان, اگه دوست نداری, برو بهشون بگو, اسگل تو که نیستن, یه شخصیته خفن بهشون نشون میدی و درونت یه موجود مزخرف هستی (همینی که الان ولو شده رو عرض میکنم). دِ نمیری بگی که, میدونم من, باز کژدار و مریض طی طریق میکنی, میدونم دیگه, میدونم.
د باز چیه.
حالا اینقد مثه سگ زندگی کن تا فورجه سربازیت هم تموم بشه و یه روز هم نرفته باشی نظام وظیفه یه دونه سوال بپرسی, خوب؟ خوب. خوب چیکار کنم, بع تخمم هم نیست تهران بیفتم, نه, برام مهم نیست, برام مهم نیست, به درک سر بقیه چی میاد, به درک, همون بهتر شهرستان باشم و از همه چی به دور, چی داره این شهر واسه من, هیچی, نه هیچ جاش میرم, نه اصلا جاییش رو میشناسم, گور باباتون با شهرتون. آهااان, پس واسه اینه آقا تشریف نمیبرن دنبال سربازیشون, بعله, متوجه شدیم قربان.
ولم کن.
دوباره حال بد, دوباره شب بیدار موندن و ظهر و عصر بیدار شدن, دوباره خستگی مفرت تو روز, دوباره نرسیدن به کارایی که همشون رو باید تو صبح انجام بدی, دوباره تلمبار شدن صفحه هایی که باید بخونی و نخوندی, دوباره انبار شدن آیکُن ها روی دسکتاپ, دوباره اعصاب کیری, دوباره دروغ گفتن, دوباره چایی پشت چایی, دوباره داغونی, دوباره همه چی به دولِ مبارک ...
چندین وقته رو پارتیکل سیستم کار میکنم, دود رو دیوار راه رفتن ساختم, دود افتادن پایین, خون, دود راه رفتن, افکت چشم اژدر بنگال که مثله چشمه لیچ کینگه, جرقه برخورد شمشیر ها و لازم به ذکره که از هر کدوم چندین مدل داریم.
الانم دارم رو آبشار کار میکنم که آخرین نمونه ای که امشب ساختم و یکم امیدوار کننده بود رو میذارم اینجا, بعلاوه افکت چشمه لیچ کینگ عزیز:
---
از شرایط کار تو شرکت, خوب, چی بگم.
---
امروز کارای فارغ التحصیلیم رو تموم کردم و کاغذ نظام وظیفه رو گرفتم.
اینکه میدونم میرم سربازی, باعث شده که روزایی که تو شرکت هستم رو قدرش رو بیشتر بدونم و بیشتر in the moment باشم چون میدونم چند وقت دیگه من نخواهم بود و این تیم رو نخواهم دید. این خیلی جالبه. البته نظر همه این بود که برم سربازی, و خوبه.
---
زندگی خودمم که مدت زیادیه با مامان اینا حرف نمیزنم, یه 250 صفحه ای ++C خوندم که بقیه اش رو دارم تنبلی میکنم, از وقتی فهمیدم میرم سربازی, انگیزه ام واسه ++C خیلی کم شد.
---
عشق شاگرد به استاد هم مثله همه عشق های دیگه, انگاری باید یه طرفه باشه: استاد با ما حال نمیکنه. باشه, باشه.
---
همینا دیگه فک کنم.
نظام وظیفه باید برم ببینم تهران میندازنم یا نه.
---
همین؟ همین.
زت زیاد.
راستی الان دهه فجر و جشنواره و این حرفاس.
---------
chiyeh
chete
chiyeh khob
khob kajam
areh
KAJ
KAJ E RAST NASHODANI
chiyeh
dandoonam ZARD E
ZARRRRD
KAJ O KOLEH hastan
ORTODONSI nemikonam
tazeh ye dandoon daram ke tooye baghiyeh dandoonam dare dar miyad
chiyeh
haan?
kaj o koleham
chiyeh kho
vahshi
perfect NISTAM
NISTAM
NISTAM
fosh midam
chiyeh
dos daram fosh bedam
chiyeh
nemitonam rah beram kho
chiyeh
chiyeh haan
chiyeh
chete sag massab e sag pedar
haan
chiyeh dars nemikhonam
chiyeh
chiyeh haan
chiyeh
chiye
kachalam kho
chiyeh haan
chiyeh
20kilo ostokohoonam kho
chiyeh haan
chiyeh
mageh mikhay kabab doros koni
ke toom donbale goosht migardi
haan
chiyeh kho
areh
ahmagh nissam
vali kho oonghadam baaram nis kho
kho naghashiya o ina ro ke mibinam nemifahmam
kho chiyeh kho
kho sang ke nist
hast?
kho sag e digeh
SAG
kho gooshe dareh digeh
gooshe
to gooshash
goosheh dareh
to gooshash e
saaket.
sokooot.
hich sedayi.
hsss.
hichi.
chiyeh kho
kesafatam
chiyeh kho
kesafatam digeh kho
ingilisi hamineh kho
khobeh digeh kho
kho ye seriya ro nemifahmam kho
chiyeh kho
kho adamam digeh kho
kho ye seri fekr daram digeh kho
goh nakhordam ke kho
kho intoriam
nemidonam chi shod intori shodama kho
vali didam intoriyam yeyho
yeho didam daram ro badanam naghashi mikonam
o yeho por shodam az nefrat kho
chikar konam
chera mikhay kari konam
kho manam adamam digeh kho
kho sang ke nist
hast?
kho click mikoneh digeh
kho adameh digeh
kho page dareh digeh
kho doost darhe digeh
areh
doost dareh digeh
delesh mikhad kho
kho akhe hamash chesheh be zamineh kho
kho adam nemibineh hichvaght kho
kho harf nemizaneh az sob ta shoom ba kesi kho
kho adameh digeh kho
kho dost dareh digeh
kho
kho sokoot dost darhe digeh
kho to shaba hishki harf nemizaneh ba kesi kho
kho oonam shaba zendegi mikoneh digeh
chiyeh mageh hameh bayad doktor mohandes beshan kho
kho ye seri ham osgolan digeh
mageh na
hatman bayad adam bokoshe
ta biyan besh began kash osgol boodi o kesi ro nemikoshti kho
kho chikar koneh kho nemigonje
tear
tear apart
tear
tear it apart
stand
hug
smile
let your gibs
be torn apart
give
your moeny
to them
who you know they dont deserve
and smile
let
your
self
get fucked
and smile
feel
the
wind
heh.
you
did.
take
my things
download
my stuff
pirate
my life
ولی داشتم واسه یکی کامنت میذاشتم و میخواستم از کس دیگه ای لیریک بنویسم
یه مشت کلمه نوشتم که بد نشد, اینجا مینویسم که داشته باشمش
نیچه میگه کسی که گفته نمیتونه, حتما نخواسته.
خیلی جمله عمیقیه, نخواستن.
خودم که به این جمله چند روز فک میکردم, فک میکردم چرته, همه چیزایی که دور خودم جمع کردم و نقشه هایی که کشیدم رو "میخوام", وگرنه پس چرا میرم سمتش؟
قضیه خیلی پیچیدس, وقتی خودتو بشکافی, بازم بشکافی, بازم بشکافی و بری تویه توی تویه خودت میبینی که اون کاری که یه مدّته عقب افتاده و سعی میکنی انجامش بدی رو, نمیخوای. به همین سادگی, اصلا اون چیز رو نمیخوای, نمیدونم خودت رو گول زدی یا ناخودآگاهت گول خورده یا اون تورو گول زده یا هرچی ولی اینو میدونم که اگه چیزی رو بخوای, انجامش دادی.
شاید واسه اینه یه سری آدما میگن سر یه چیزایی فشار نیار به خودت, شاید میخوان اونی که میخوای رو انجام بدی, نه اونی که میگی.
جالبه, چنتا بازیه چرت من تموم کردم که هیچوقت فکرشم نمیکردم و کارای بسیار جذّابی تو لیست انجام دادن دارم که انجامشون ندادم تاحالا. منظورمو گرفتی؟
قضیه همینه, چیزی که واقعا میخوای, شاید من واقعا اهل دختر نیستم واسه همینه نمیرم سمتش و حرص میزنم فقط, شاید دلم همین حرص رو میخواد.
انسان خیلی پیچیدس.
شاید من ++C نمیخوام بلد باشم و دوست دارم حرفش رو بزنم, شاید به همین سواد کم خودم قانعم و ازش راضیم و دلم نمیخواد چیز بیشتری یادبگیرم, شاید شاید شاید شاید و هزاران شاید دیگه.
ولی این رو تا حدّ زیادی قبول دارم, کاری که بخوای رو میکنی.
کاری که در این مورد شروع کردم به انجام اینه که یه فرصت محدود میذارم واسه انجام دادن یه کار عقب افتاده, اگه کردم که کردم, اگه نکردم فرصت انجام اون کار رو از خودم میگیرم که دیگه نتونم انجامش بدم.
مثلا 6 تا مجله بازی رایانه حسین دست من بود که باید به سرعت پس میدادمشون چون 3تاش ماله کس دیگه ایه, خودمو کشتم از تابستون 3تاش رو خوندم. از 5شنبه گفتم تو این 2 روز اگه این 3تا (که میتونم اصلا پسشون ندم چون ماله خوده حسینه) رو خوندی که خوندی, چون به هر حال شنبه پسشون میدی. کاری که انجام شد این بود که مجله هارو یه ورقی زدم, کلا ازشون 15 صفحه اش رو واقعا میخواستم که بخونم (هرچند هنوز میگم که همه اش رو میخوام بخونم) رو جدا کردم, امشب که جمعه شب بود دیدم که هیچیش رو نخوندم, 4صفه اش رو خوندم و مجله ها رو گذاشتم تو کیفم, دیدم که من بخون اینا نیستم.
یه مشت هفته نامه کلیک هم بود که از مهر انبار شده بود و فقط صفحه های بازیش رو خونده بودم, دیدم من بخون بقیه اش نیستم, یکمشون رو خوندم و بقیه رو ریختم دور.
در مورد فایل های روی دسکتاپ هم همینطور (که جاییه که بیشتر از همه تو روز میبینم), یه سری آموزش ژاپنی جدید گرفته بودم و روی دسکتاپ خاک میخورد, گفتم تو الان میخوای ژاپنی بخونی؟ گفتم نه, پس پاکش کن!
این خلوت بودن دور و ور به من (و تو احتمالا) خیلی کمک میکنه, آدمی مثله فصیحی یا مسعود شاید بتونن با داشتن یه دسکتاپ شلوغ باز کار کنن ولی آدمایی مثله من و سیروس هم هستیم که هرچی دسکتاپمون خلوت تر باشه بهتره برامون (دلیل نمیشه کدوم گروه بهترن, این فقط تفاوت آدمهاس)
مثلا من الان ژاپنی بلد نیستم, نخواستم که بلد باشم, هیچ دلیل دیگه ای نداره!
تو زندگیت بگردی میبینی که اینطوری نیست ولی باید از خودت مشتق بگیری و خودت رو کلنگ بزنی و ببینی اون ته ها چیه, اون ته میبینی که واقعا نخواستی.
واسه راهنمایی کلماتی مثله وقت نشد, نتونستم, نشد, فردا و امثال این رو هروقت دیدی, یاد این باش که واقعا اون کار رو نمیخوای, خودتو اذیّت نکن.
زت زیاد.
Categories
- life (49)
- Daily (31)
- future (12)
- Concerns (11)
- My Game Dev (11)
- photo (11)
- Soshiant (10)
- love (10)
- ريدم به هرچي ليبله (9)
- Eid (8)
- Sadako (7)
- Ogre days (6)
- Nanny (4)
- drawing (4)
- study (4)
- َKonkoor (4)
- GBAtemp (3)
- Nostalgia (3)
- Pixel Art (3)
- oldskool (3)
- DONE (2)
- Iran (1)
- My Playing (1)
- past (1)
- تفلد (1)
- خودشناسی (1)
Archives
- April 2009 (1)
- February 2009 (4)
- January 2009 (7)
- December 2008 (12)
- November 2008 (3)
- October 2008 (8)
- August 2008 (7)
- July 2008 (5)
- April 2008 (6)
- March 2008 (18)
- February 2008 (2)
- January 2008 (6)
- December 2007 (18)
- November 2007 (28)
- February 2007 (1)
- January 2007 (4)
- December 2006 (4)
- November 2006 (3)
- October 2006 (9)
- September 2006 (6)
- August 2006 (12)
- July 2006 (9)
- June 2006 (2)
- May 2006 (4)
- March 2006 (2)
